X
تبلیغات
سوته دلان


سوته دلان

شعر

تمام راه را دوید

خیال تو گریز پاست

به سایه ات نمی رسد

سراب تو چه آشناست

پ.ن

از سختیه این روزام خسته شدم

نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 0:46 توسط علیرضا| |

یا الله العصیان(ای خدای گناهکاران)
خدایا شرمندم روم نشد با اسم دیگه ای صدات کنم
یا ستار العیوب(ای پوشاننده عیوب)
خدایا چرا گناهامو میپوشونی چرا آبرومو میخری
یا حبیب التوابین(ای دوستدار توبه کنندگان)
چرا هر چی توبمو میشکنم از من خسته نمیشی بازم می گی بیا
یا من لا منجا منه الا الیه(ای آنکه نیست خلاصی از او جز سوی او)
خدایا خستم هر چقدر ازت فرار میکنم بازم رهام نمیکنی
یا من الیه یفزع المذنوبین (ای آنکه بسوی اوپناهنده شوند گناهکاران )
تواین شبهای رحمتت منو ببخش نذار جز در خونت جای دیگه ای برم
یا من الیه یلجا المتحیریون(ای آنکه بسوی او پناهنده شوند سرگردانان)
کمکم کن که تو راهی قدم بردارم که تواز من راضی باشی
منو از کرمت نا امید نکن ای پناه بی پناهان ای مهربانترین مهربانان

((یا رحمن یا رحیم یا کریم یا مقیم یا عظیم یا قدیم یا علیم یا حلیم یا کریم))

نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 3:10 توسط علیرضا| |

رو به دریچه آبی چشمانت
چشم در چشم دریاها
لبخند مرددم
روایت کرد
مثنوی هزار درد
لیلی و مجنون ها
زیر آواره تلخ انکارت
من چه مردانه ایستادم باز
رو به دریاها رو به رویاها
تا ببندی چشمهایت را
رو به مرگ مردی باز
از امروز تا فرداها

پ.ن
شاید که نبودن. بودن است بی آنکه تو باشی.

نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت 3:30 توسط علیرضا| |

 

حس غریب نمناکی ست
تا ابتدای خویش
تا آنجا که ذهن یاریت کند
بی آنکه بدانند چرا قامتت شکست
تنها با خود
به عقب برگردی
سالها قبل مثل امروز
چشمهایم هنوز بسته بود
گریه میکردم
وهمه میخواستند من بخندم
سالها بعد امروز
چشمهایم باز است
بغض کرده ام
وهمه میخواهند من بخندم
چه تلخ خندی میشود
چاره ای نیست
می خندم!!!

پ.ن
گنگ ترین حس دنیاست روزه تولد

نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 3:2 توسط علیرضا| |

وقتی می گوید:
"چهار فرزند دارم
دو دختر.دو پسر"
چشمانش برق می زند
و گونه هایش گل می اندازد

اما
خانه تنهاست
و دهان در
به هیچ سلامی باز نمی شود!

و امروز
همه آمده اند
ومادر
در قاب عکس لبخند می زند
و فرشته ها گریه می کنند

پ.ن
یه پست قدیمی که نمیدونم شاعرش کیه ولی وحشتناک عاشقشم
روز مادر بر تمام مادران ایران زمین مبارک

نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 3:41 توسط علیرضا| |

سرنوشت را شکست میدهم

خشت خشت جدایی را

دایره  می چینم

آنقدر خشت های فراقت را

با ملات اشک

صبورانه

دایره در دایره

مثل دلتنگی ات

تنگ  می چینم

تا نفس فراق را ببرم

و درست در مرکز ثقل

سرنوشت دوارمان

روی ویرانه های جدایی

عاشقانه

با تو در آمیزم

 

پ.ن
تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض.سال هزار و چند که فرقی نمی کند

نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 3:38 توسط علیرضا| |

زیر باران چشمهایم قدم میزنم

هر چه خاک.غبار.گرد

روی یادت بود

پاک می شود

تازه می شوم

زخم می شود

درد می شوم

 


پ.ن۱

آدمهای تنها از کجا می آیند؟؟؟

نوشته شده در جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 7:49 توسط علیرضا| |

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی.آن لحظه ی قبل از رها کردن دست.با نوک انگشتهاش به دستهایت فشار کوچک میدهد...

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.
آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آنها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدم هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلاً تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین، خط هایی می نویسند که یعنی هستند تا در غمت شريك شوند و از آن بكاهند، کسانی که غم هیچکس را تاب نمی آوردند.
آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...

ايكاش ما هم يكي از اين آدم ها باشيم.

نوشته ای از سید علی برقعی

پ.ن

به همین سادگی...

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت 3:27 توسط علیرضا| |

کافیست


چشمهایت را ببندی


تا کپک بزنی


چیز زیادی از دست نمیدهی


بیرون خبری نیست

 

پ.ن


از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست!!؟

نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 4:47 توسط علیرضا| |

دورافتاده ام
حوالی من تا چشم کار می کند
تنهاییست
تنهایی رفیق خوبی ست
گاه گداری هوای حوالی اش
خیس و بارانی ست
ولی خوب است
ببینید
من چه آرامم
انتظاری نیست
خیالی نیست


چشمهای در به در
جاده های بی شمار
عشقهای نو به نو
زخمهای تو به تو
بوسه های زرد و سرد
سایه های پر هوس
من را نیازی
نیست
نیست


چشمها را بسته ام
امروز مغلوب توام
امضا کن این غم نامه را
تن پوش جاویدان من
زیبای من مانند من
تنهای من
         تنهای من

پ.ن
پیدا کن مرا...
از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست

نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 3:57 توسط علیرضا| |

زیر نور ماه عشق ما دو تن جاوید است
مثل خورشید بر تارک شب تابیده است
صبحی که به مرگ عشقمان خوابیده است
غافل زشبی دگر... خیال ما آسوده است

پ.ن
اظطراب ها همه زاده ی انتظارهاست

نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 2:4 توسط علیرضا| |

پرهای مرا شکسته رفته
دل را به لجن کشیده رفته
آن ثانیه ها که مشترک بودند
دزدیده و... خندیده و...رفته

پ.ن
پوست کلفت بودن موهبتی ست الهی

نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 4:53 توسط علیرضا| |

غمت نشسته بر دلم
به جان و ریشه و تنم
همه جهان مقابلم
که بگذرم .
 نمی گذرم

پ.ن
میخانه دورنیست

نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 2:47 توسط علیرضا| |

باورم نمی شود قسمتم شود
این فاصله امروز تمام می شود
هستی و هنوز خراب می شوم
باورم نمی شود باورم شود

پ.ن
هدیه هنگام انتظار میرسد

نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن1389ساعت 3:19 توسط علیرضا| |

 چه ساده
به نیرنگ رنگ
می میرید
چه مشتاقانه
از آسمان
می بارید
کاش به تک رنگ زندگی
دل خوش می کردید
ای
چون ما فریب خوردگان
بازی هزار رنگ مرگ
ای حریصان رنگ
ای
برگهای پاییزی

نوشته شده در سه شنبه 28 دی1389ساعت 1:56 توسط علیرضا| |

نسیم باز می وزد...
چه سخت!...
    سخت می وزد...
من از نسیم واره  نگاه تو
- نگاه مات ثابت پر از سوال تو-
به ترسهای دور کوچ می کنم
و بوی شور عشق و اشتیاق
      فضای دست بسته اتاق را
    -چه ساده و چه بی شتاب-
         دوباره نقب میزند...
و تازیانه طنین کر کننده سکوت تلخ تو
      به جان ناشکیب من
     چه نقش های تازه ای
                که می زند!

نگاه تو
طنین کرکننده سکوت تو
تمام ((بودن))مرا
به زیر یک علامت سوال تلخ می برد...
برای ((بودن))ام  محیرم...
برای (( بودن))ام  مخیری
ترا به جان
            ((تو))
-که این دوچشم من عزیزتر از آن به عمر خود ندیده اند-
((پناه من و عشق شو))

پ.ن
هرکس نردبانی دارد و آسمانی

نوشته شده در پنجشنبه 23 دی1389ساعت 2:22 توسط علیرضا| |

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید


درهوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم


گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
این دریغا که همه مزرعه دل ها را
علف هرزه کین پوشانده ست

هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی  فکر نکرد
که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

پ.ن
باز کردن گره کیسه خالی! گاهی یک عمر مشغول همین کاریم.

نوشته شده در سه شنبه 1 تیر1389ساعت 0:41 توسط علیرضا| |

این روزها تسخیر می کند
طعم تلخی
مرا
مثال مرگ

پ.ن
تخم بد نکاریم کارها سبز میشوند

نوشته شده در پنجشنبه 6 خرداد1389ساعت 4:1 توسط علیرضا| |

نیمه گمشده من
شاید یک روز بیایی
و قسمت کنی
تمام خودت را
نیمی مال من
نیمی مال خود
و من
قول میدهم ببخشم
اگر بودم و
آمدی
تمام خودم را
شیش دونگ
مال تو

پ.ن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

نوشته شده در جمعه 9 بهمن1388ساعت 2:2 توسط علیرضا| |

تو
نمی دانی
چگونه غرق کرده ای مرا
میان این بی کران نا نجیب
این وسیع بی انتها
این تنهایی
محکوم به آن

تو
نمی دانی
تحمل
بودن امروزم
میان این همه بی کران
بی کران
تنهایی
که نصیبم کردی
چیست؟؟؟


دیگر چه فرقی میکند
وقتی
تو
نمی دانی
هنوزکه هنوز است
خاطره رنگ رفته توست
دلیل بودن من!!!

 

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 1:35 توسط علیرضا| |


Design By : Night Skin