ببین جاده در انتظار من است دل باغچه سوگوار من است زمین خورده ای هیچ. تا حس کنی. غمی را که در شاخسار من است؟ و من سالها آشنای توام تویی که دلت در کنار من است سپردم دو دست دلم را به تو دو دستی که دار و ندار من است دو دستی که از سالهای قدیم عصایم که نه. چوب دار من است. صدا کن مرا مهربان غریب منی را که نعشش کنار من است
نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
جوانی مان را شور مان را نشاط مان را لبخند مان را و امروز امید مان را به یغما می برند میگویند حرفی نزنید فقط بپذیرید میزان رای .... است؟؟؟
حرفی نیست چیزی نمی گوییم فقط بغض میکنیم . . آنقدر بغض میکنم . . بغض میکنیم . . بغض میکنیم . . تا بزرگ شود بشکند رود شود سیل شود ببرد هر چه دروغ و ریاست را
پ.ن: اللهم عجل عجل عجل یا مولای یا صاحب الزمان به علت کشته شدن عدالت این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد
نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
تا ابتدای خویش تا آنجا که ذهن یاریت کند بی آنکه بدانند چرا قامتت شکست تنها با خود به عقب برگردی سالها قبل مثل امروز چشمهایم هنوز بسته بود گریه میکردم وهمه میخواستند من بخندم سالها بعد امروز چشمهایم باز است بغض کرده ام وهمه میخواهند من بخندم چه تلخ خندی میشود چاره ای نیست می خندم!!!
نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
یادم نیست بار آخر کی بود رغبتی نیست بگردم خود را خاطراتی متروک خاطرم هست زمانی اما دل ما هم خوش بود مزه خاطره هایم تلخ است نه که من ـ حرف ـ همست دل این آدم امروزی تنها تنگ است و چه دردی است عظیم و جان کاه همه با هم اند ولیکن ت ـ ن ـ ه ـ ا
نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
بر این تصمیم استوارم که بلیت را پاره کنم قطاربان را بگویم . بی خیال این مسافر جا مانده سوتش را بدمد و بگذارد من و تو غژغژ چرخ و ریل را به تبسمی گوش کنیم آن هنگام که بادی ترد لای موهای تو می شکند و دوستت دارمی گرم بین لبهای من بگذار تمام مردم دنیا با همین قطار بروند همچون کشتی نوح دنیا آنجاست که تو باشی
نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
عشق از من و نگاه تو تشکیل میشود گاهی تمام من به تو تبدیل میشود وقتی به داستان نگاه تو می رسم یکباره شعر وارد تمثیل میشود ای عابر بزرگ که با گامهای تو از انتظار پنجره تجلیل میشود آیا دوباره مثل همان سالهای پیش امسال هم بدون تو تحویل میشود؟! بی شک شبی به پاس غزلهای چشم تو بازار وزن و قافیه تعطیل میشود آن روز هفت سین اهورایی بهار موعود!با سلام تو تکمیل میشود
نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
خواهم مثال کهنه گلیمی تکانی ام از درد و رنج این همه مدت رهانی ام آن روزها که رنگ و ریا. رنگ و رو نداشت آینه بود و عاطفه بود و جوانی ام من بودم ونگاه پر از شعرهای تو تو مونس همیشگی شعر خوانی ام بغضی نبود تا که دلم عقده وا کند کم رنگ بود. رنگ و غم زندگانی ام حالا ولی تو رفته ای و کوله بار غم می پرسد از ندامت و حسرت. نشانی ام من ماندم و خرابه ای از خاطرات خوب بگذار تا که گریه کند شادمانی ام آری! منم چو کهنه گلیمی که نخ نماست باید رفو کنند مرا با جوانی ام!
نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
در انتخاب خطر استخاره ممنوع است کلام هیچ ... که حتی اشاره ممنوع است نوشته اند به طومار جاده با خط خون برای مرد عبور از کناره ممنوع است مپیچ دور بدنهای کشتگان مهتاب کفن برای تن پاره پاره ممنوع است غرور داد به چشمان تشنه لب اخطار که سمت آب گوارا نظاره ممنوع است تمام ماحصل نهضت حسین این است که نام مرد به هر سنگواره ممنوع است نبینم ای غزل سرخ بی طرف باشی صریح باش. دگر استعاره ممنوع است شهادت آمد و هفتاد و دو نفر گفتند: در انتخاب خطر استخاره ممنوع است
نوشته شده در جمعه 20 دی1387 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
و خدا خواست که بی دست و سر آغاز کنم چشمم از عشق و خجالت زدگی پر شده بود تیر دشمن کمکم کرد که ابراز کنم شرم ـ اینگونه ـ خدا قسمت کافر نکند دست من باشد و راهی نشود باز کنم سر و سری است میان من ومشک و سر و دست کاش میشد که تو را با خبر از راز کنم پاک کن چشم مرا. تا که مبادا گل من! قامت سبز تو را سرخ برانداز کنم
نوشته شده در جمعه 20 دی1387 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
پلکی مزن که چشم ترت درد می کند پروا مکن که بال و پرت درد می کند می دانم این که بعد تماشای اکبرت زخمی که بود بر جگرت درد می کند با من بگو که داغه برادر چه کار کرد آیا هنوز هم کمرت درد میکند!!! مانند چوب خواهش بوسه نمی کنم آخر لبان خشک و ترت درد می کند می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت یادم نبود زخم سرت درد می کند کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو از هجمه های سنگ سرت درد می کند!!!
نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
سهم من از آیینه ها تصویر مبهم بود ای کاش در آیینه ای جایی برایم بود گویا که خواب لحظه های درد و تنهایی در بستر تقدیر ما امری مسلم بود من خوانده بودم زندگی تنها به بودن نیست در زیر بار "زنده بودن" شانه ام خم بود شاید شکستم قلک لبخند هایم را این سکه هایی را که روی دیگرش غم بود حرف دلم وقت هجوم عقده ها این است ای والدین بی گناهم. نانتان کم بود؟! حس غریبی شانه ام را می نوازد باز این حاصلی از غفلت حوا و آدم بود.
نوشته شده در جمعه 29 آذر1387 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
قصه تازه ای نمی شنوید حرفهایم دوباره تکراری ست چه بگویم شما که می دانید همچنان فصل.فصل بیکاری ست گفته بودی به کوچه ها برویم تا کمی وا شود دلت اما غافل از اینکه وقت دلتنگی همه شهر چار دیواری ست
گاهی البته چیزهای قشنگ می نوازد چشم خاطره را مثلا روی شیب سر سره ها.غفلت کودکانه ای جاری ست ولی آدم بزرگها انگار نا گزیر از تبسمی تلخند مثل شعری که در تکلف وزن.مملو از واژه های نا چاری ست خسته.بیهوده.بی هدف.حیران.شهر در ازدحام می میرد تهمت زندگی به این تصویر می توان گفت ساده انگاری ست
گفتی از آفتاب حرف بزن.انعکاس امید و عاطفه باش از دل من چه انتظاری هست؟ پاره آیینه ای که زنگاری ست من کمی عشق خواستم آیا .انتظار زیادی از دنیاست؟! قیس هم یک زمان همین را خواست.شاید این یک جنون ادواری ست.
نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
چه انتظار عجیبی تو بین منتظران هم .عزیز. من چه غریبی عجیب تر آنکه چه آسان نبودنت شد عادت چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت چه بیخیال نشستیم!چه کوششی؟چه وفایی؟ فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
پ.ن یه روزخونه یکی از دوستام یه مفاتیح کناردستم بود برداشتم بازش کردم لای کتاب یه چسب زخم بود که باعث شد اون صفحه باز بشه ابتدای زیارت امام زمان بود روی چسب زخم با یه دست خط بچه گانه روش نوشته بود. برای زخمهای دل آقا . یه وقتایی یه تلنگرکافیه برای بیدار شدن و ره صد ساله رو یه شبه رفتن که خیلیام رفتن و عاقبت به خیر شدن. میدونی آقا وقتی هستی دیگه نمی خوام برای اومدنت لحظه شماری کنم تو حاظری اشکال از چشمای منه من نمی بینمت چشمها را باید شست
نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
دنیا به اتبوسی می ماند که از یک در سوار و از در دیگر پیاده می شویم چه فرقی می کند؟ نشسته.ایستاده.آویزان آخر خط همه پیاده می شویم!
از فردوسی تا پیتزا؟! در کنار هم ایستاده ایم و فاصله ها را نمی بینیم من.تو.او انسان معاصر! در کتابخانه بر روی سه صندلی بی هیچ فاصله ای کنار هم می نشینیم و سه پرس فرهنگ سفارش می دهیم: پدر بزرگ:فردوسی پدر:نیما و من:پست مدرن! غروب به خانه بر می گردیم و باز صدای خسته مادر که سر درگم می پرسد؟ آبگوشت؟ جوجه کباب؟ پیتزا؟ راستی از فردوسی تا پیتزا چقدر راه است؟!
نوشته شده در شنبه 16 آذر1387 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
همه هر روز به هم می گویند: ((زندگی بیهوده است در جهانی که به نا پاکی خود خو کرده است در جهانی که به نیرنگ و فریب آلوده است زندگی هوسی بیهوده است بین آدمهایی.غرق در سیل تباهی در زمینی که برد ره به سیاهی دلمان فرسوده است)) همه هر روز شکایت دارند که چرا چشم خدا آسوده است؟ که چرا داد بشر را نستاند از... راستی از که؟؟؟ همه خود را معصوم.وزمین را عاصی همه خود را چشمه.و زمان را گل ولای همه خود را چون صبح.و جهان را شب تار همه خود را چون گل. دیگران را چون خار همه خود را بری از عیب و گناه انگارند همه از قله پاکی همه از روزن ماه همه از بالاها به زمین می نگرند و زمین را همچون روزقی می بینند غرق در تاریکی
من ولی این پایین خاطرم آسوده است گر چه در هستی نا پاک گرفتارم سخت رو به بالاست مرا همچو درخت ماه و مهرند مرا نور رسان گرچه خود تاریکم گر چه بسیار به چنگال گنه نزدیکم شوق پروازم هست. راستی اگر این ظلمت دلگیر نبود دگرآن ماه چنین زیبا بود؟! راست گفتید جهان آلوده است لیک. ای نیک دلان اینچنین بوده جهان تا بوده است کاش باشیم همانسان که خدا فرموده است
نوشته شده در جمعه 8 آذر1387 توسط علیرضا | لينك ثابت
|
سوته دلان
سلام بعضی از دوستای آدم مثل شهر بازی میمونن فقط سرگرمت میکنن چیزی برات ندارن امیدوارم شهر بازی نباشم